نصف شب، دور سطلهای زبالهای که منتظر بودند تا دم صبح خالی شوند، مردی تا کمر خم شده بود. چراغقوهای دور سرش بسته بود؛ از همانهایی که آدمیزاد میبندد تا در تاریکی راهش را گم نکند. از تمام این رنج، میدانی چه چیزی بیشتر قلبم را به درد میآورد؟ او برای این کار "مجهز" شده بود..
* گویی مبادا در تاریکی، راه سطلهای زباله را گم کند..
نصف شب، بین پیامامون، شوخی شوخی بحثمون شد. من فکر کردم اون جدی گرفته، اونم لابد فکر کرد من. خداحافظی کردم و بعدش جوابی ندادم. فرداش زنگ زد، متوجه تماسش نشدم اما وقتی دیدم هم زنگ نزدم، از سر دلخوری نبود، لجبازیم نبود؛ شیطنت بود بیشتر. با خودم گفتم:”بذار پیش خودش فکر کنه قهرم.” امشب دوباره زنگ زد. جواب دادم. سرسنگین بود؛ انگار فاصلهی بینمون رو داشت با خودش حمل میکرد. گفت:”فقط زنگ زدم بگم بین ما خوبه همهچی.” چیز دیگهای نگفت، انگاری فقط زنگ زدهبود از تمام چیزی که سالها بین خودمون ساختیم، مراقبت کنه/.
* تیرماه صفر پنج
* پیوست شود به بخوانید