بازدید اینجا را که نگاه میکنم، روزهایی بودهاست که خودم هم این مقر امن کوچکم را فراموش کردهام اما کسانی بودهاند که آمده و خواندهاند، منتدارم.
غم احساس ماندگارتریست، شادی فراموش میشود، از بین میرود و بهندرت از آن یاد میشود اما غم همواره جاریست، مدام از آن یاد میشود و یادگارهایش همراه انسان باقی می ماند. غم، این احساس قدرتمند ولی بیرحم، همراه ابدی انسان است، قوهی محرک او میشود، وادار به خلقش میکند و یا.. او را نابود../
این روزها به رها کردن میاندیشم، رها کردن تمام خواستههایم، گویی این من نبودهام که میگفتم “انسانها چیستند جز خواستههایشان؟”.. لکن این کمالگرایی افراطی من را رها نمیکند، پاهایم را زنجیر کردهاست و مدام به من فرمان حرکت میدهد، حال راه گریز چیست؟ کسی چه میداند..
“سختی” احتمالا مقیاسی نسبی دارد و آدمها براساس ظرفیت خود آن را درجهبندی میکنند؛ هر چه که هست فقط این را میدانم که به سر حد ظرفیتم نرسیدهاست اما طاقتم طاق شدهاست..
زمان لزوما چیزی را حل نمیکند، گاهی فقط بر وسعت جراحتهامان میافزاید.. گاهی هم شاید فرصتی میدهد تا راجعبه آنان بیاندیشیم و دریابیم تا چه میزان روحهامان را فرسوده کردهاند و شوق زندگی را از ما ربودهاند..زمان صرفا مرهمی خیالی بوده برای زخمی که گویا قرار نبودهاست هیچگاه التیام یابد../