اَسد من
اَسد من
مهین دختِ تو
مهین دختِ تو
بگذار این مالکیت ها را بچسبانیم تنگ اسم هایمان../
اَسدِ مهربانـم !
یادِ شبی افتادم که کنار هم آرام گرفته بودیم. تماشایت می کردم. با نگاهی پرسشگر و متعجب، چشم به من دوخته بودی. گفتم:" باورم نمی شود کنارم هستی و من هنوز زنده ام. باور نمی کنم بند بند وجودم از ذوقِ حضورِ تو از هم نگسسته باشد. انگار مغزم هنوز این حجم عظیم را باور نکرده است. گویا واقعیت را از رویا متمایز نمی کند." انگشتانم را روی تـن عریان تو می کشیدم و می گفتم:" مگر در رویا می توان لمس کرد؟ آیا این یک رویاست یا واقعیت؟.." با دستانم نفس هایت را می شمردم:" مگر در رویا می توان نفس کشید؟" و تکرار می کردم:" آیا این یک رویاست یا واقعیت؟.." از بستن چشمانم بیم داشتم: نکند این خیال شیرین تمام شود؟ به گذشته ام نگاهی می انداختم، می خواستم بیاد بیاورم بدون تو چگونه می زیسته ام، اما دریغ! گویا من بعد از تو متولد شده بودم. من بدون تو هیچ گذشته ای را بیاد نمی آوردم. "نگاهـت می کردم" اما نگاه کردن واژه ای درخور برای این حجم از نگریستن نبود، زیرا این فقط نگریستن نبود. تو آرام در کنار من، با تنی عریان، که با تمام "تـن های" عالم فرق داشت، به من نگاه می کردی و من هنوز آن شب را بیاد می آورم که چگونه بعد از آن زنده مانده ام.. بیاد می آورم و هر بار از خود می پرسم: آیا "او" یک رویا بود یا واقعیت..؟!
چشم براهِ تو.. مهین دُخت!