
شاخهیِ همخون جدا ماندهىِ ما.. روحِ ايران زمين.. در آرامش بخواب..🖤
* هـ . الف . سایه _ ۱۳۰۶-۱۴۰۱
اَسـدِ محبوبم؛
به تو میاندیشم. انديشيدن به تو، تنها نشاط اين تَـن بیجان و فرسوده است. دستانم را دور خيال تو گره میزنم، تو را میبویم، بوی رؤیای خوب جوانی را میدهی ولیکن هیچ شباهتی به معشوق آن رؤیا نداری. من در جوانیام، حتی بعدها که زمان بر من اثر کرد، دنبال کسی با نام و نشان تو نمیگشتم.. و بگمانم عشق همین بوده باشد، همین شگفتزدگی بیحدش.. همین که تو تَـن بیجان مرا از لابلای تمام فرسودگیهایم پیدا کنی، لباس طراوت بپوشانیاش، به عطر خویش معطرش کنی و بیادش آوری آرامش در جهان چه رنگی برخود گرفته بوده است. در شگفتم که شخصی چگونه چنین قدرت خدایی در خود دارد که حضورش، فقط، کافیست تا تَـنی جـلا یابد. تو، هربار، روح مرا چُنان تسخير مینمایی که رب العالمین انگشت تحیر بر دهان میگیرد (گرچه اعضا برای آن قدرت لایتناهی نشان عجز است اما چه کنم که من بندهای ناتوان بیش نیستم). دوست میدارم برایت بنویسم و ای کاش میتوانستم تمام آن عطش عجیب را نیز لای این نامه برایت بفرستم تا بدانی که هنوز این هجاها ذلیلاند مقابل شور من به تو. کاش همین امشب رؤیایت به سراغم بیاید. کاش سرانگشت تقدیر آغوش تو را، هرچند اندک، به میهمانی من آورد. دوست دارم تمام شب را بنویسم، اینگونه گمان میبرم تو همینجایی، کنار من.. تو باید همینجا باشی، جای تو اینجاست، درست کنار من../
دلتنگ تو.. مهين دُخت!