برای تو می‌نویسم، برای تو که شناختنت از هر ناممکنی، ناممکن‌تر بوده‌است و معترفم که شاید تلاش من ناکافی بوده‌است. برای تو می‌نویسم که نور، ناگریزترین عضو از وجودت بوده‌است و من تلاشی برای مراقبه از آن ننموده‌ام. برای تو می‌نویسم که جنگیده‌ای، زمین خورده‌ای، به پا خواسته‌ای و هنوز در تب‌وتاب امتدادی. برای تو که شوق درونت برای زیستن، غیر قابل انکار بوده‌است. برای تو می‌نویسم. تو نمی‌دانستی اما کوشیدی تا بیاموزی. تو از این جهل معمول هیچ شرمی نداشتی بلکه در تقلا بودی برای آگاهی. عزیز جانم! دست‌هایشان را دیده‌ام، دست‌هایی که در مقام دوستی دراز شده بودند، دست‌های پر ادعایی که بگذار بگویم بد نبودند بلکه بلد نبودند تا دست‌گیری کنند، دست‌هایی که خود مسبب زمین‌گیری شدند. تو را دیدم زمانی که فرسوده بودی، زمانی که روح زخمی‌ات را لباس عافیت پوشاندی، زخم‌هایت را دیدم، دیدم که تاب آوردی. همه‌چیز را دیدم اما شادی را در تو هرگز. تو می‌خندیدی، این را بسیار بر لبانت دیدم اما چشم‌هایت، شادی مختص آن دو چشم است اما.. کودکی‌ات را بیاد نمی‌آورم، کودکی‌ات هم‌چو سایه‌های محوی‌ست، از دیگران تصاویری را در یاد دارم اما گویی تو صرفاً ناظری بر آن صحنه‌های مبهم بوده‌ای و هیچ‌چیز بخصوصی از تو وجود نداشته‌است. کودکی‌ات شاد بوده‌است؟ یا تمام آن اتفاقات، آن روزها را تار نموده‌است؟ آدم‌های اطرافت برایم ناخوانایند، نمی‌فهمم دوستت دارند یا نه، نمی‌فهمم تو را می‌بینند یا نه، نمی‌فهمم دوستشان داری یا نه.. اما من تو را می‌بینم حتی روزهایی که دیگر تو را نمی‌شناسم. تو را در سخت‌ترین لحظاتت به آغوش می‌کشم و شاید همین دلیل گریز تو از آغوش‌ها باشد چون من تو را در بر می‌گیرم و اجازه نمی دهم ناتوانی‌ات به جایی درز پیدا کند. تو را نمی‌شناسم، به من حق بده، “شناخت” همواره مسیری سخت و ناهموار بوده‌است، آن هم برای انسان که سیال است و متغیر. در تو ندای حسرت نشنیده‌ام اما نوری دیده‌ام در تقلا، نوری طالب رهایی، در تلاش برای تابیدن.. دارم برای تو می‌نویسم، برای تو که تنهایی بخش عظیمی از وجودت بوده‌است، برای تو که رهایی را جز به جز صرف کرده‌ای تا این تار و پود اسارت را از خود جدا کنی. من برای خودم می‌نویسم، برای خودم تا از یاد نبرم در هر نبرد تاریکی دستان خود را دارم تا مشتی از نور بر آن بتابانم. برای خودم که خودم را دارم/.

* عنوان محمدعلی بهمنی


# لاطائل
©     رقاصہ