باز می خواهم تو را پیدا کنم
با تو شاید خویش را معنا کنم
من کیم؟ گر خودشناسی داشتم
کی ز خود بودن هراسی داشتم؟
های... ای آیینه معنا کن مرا
گم شدم در خویش پیدا کن مرا
فرصتی تا رود را پیدا کنم
قطره قطره خویش را دریا کنم

* محمدعلی بهمنی


# موقت
©     رقاصہ 

از خواب
چو برخیزم
اول
تو به باد آیی..

* منسوب به حضرت مولانا


# موقت
©     رقاصہ 

اَسـدِ خـوبِ خـودم!
(و بگذار واقعاً این چنین باشد..)
صدای نی انبان را که شنیدم، دلم هُـری ریخت. گوشه ی نسبتاً دنجی را پیدا کردم و حالا دارم روی کاغذ های شرکت نفت برایت نامه می نویسم. تو خوب می دانی صدای نی انبان مرا به طرز عجیبی یاد تو می اندازد. یکبار از تو راجع به این علاقه ات پرسیدم. گفتی:" صدایش، دریچه های قلب را باز می کند. در روح رخنه می کند و خودِ خالصت را نوازش می کند." "خودِ خالـص"؟! این از همان اصطلاحات عجیبی بود که بکار می بردی. گفتم:" خود به تنهایی خالص است. خودِ خالص دیگر چه صیغه ایست؟" جواب دادی:"خود را دیگران می بینند و درک می کنند، اما خودِ خالص مختص توست. همان لحظه ای که درونت را لمس می کنی، از مجسمه ی جسم رها می شوی و هیچ چیز بر خود خالص اثر نمی کند مگر عشق.." دیگر ادامه ندادم. نمی فهمیدم../ صدای نی انبان می پیچد و من دارم جایی از درونم را لمس می کنم. جایی که نمی دانم کجاست و گویا قبلاً در من نبوده است. چیزی به جسمم چنگ می اندازد و طالب رهائیست. نکند این همان خودِ خالصی که می گقتی باشد؟ نمی دانم چرا صدای نی انبان قطع نمی شود. باید بروم به شهین بگویم سرهنگ مریض احوال است، به مهمان جنوبـیش بگوید کمتر بنوازد. باید بگویم صدای نی انبانش خود خالصم را بیرون کشیده و مرا با عشق تو رو در رو کرده است. بلند شوم بروم، صدای نی انبان قطع نمی شود. راستی! یعنی شهین می داند خود خالص یعنی چه؟

مهین دُختِ تو..
( و بگذار واقعاً این چنین باشد..)


# نامه هایِ نرسیده
©     رقاصہ