
به تو فکر میکنم که چه جوری یهویی از ناکجاآباد سر و کلهت پیدا شده و منطق من رو زیر سوال بردی، اونقدری که برای همهی اون بیمنطقیها، منطق میارم؛ ردخور ندارن! من بلدم همهچی رو بیارم تو مسیر، بلدم خودم رو اندازهی آدمایی بکنم که دوسشون دارم. -یعنی من واقعا دوست دارم؟- به خودم نگا نگا میکنم، حیف تو نیست؟ حیف تو نیست بیافتی دست این دستایی که جون ندارن؟ که خسته شدن؟ حیفته خدایی. من بلدم درست فکر کنم، اینو از کی به ارث بردم یعنی؟ نمیدونم ولی من وسط آتیشم که باشم فکرم درسته؛ میزنم زیرشونا، فکر نکنی نمیزنم، میزنم اما میدونم این زدنه تهش خوش نیست، تهش خندهی رو لب نیست. دلم میخواست انقدا دلشو داشتم میاومدم اینا رو به خودت میگفتم اما کو جرئت؟ برا همین میگم حیفته، حیفته بیافتی با آدمی که بلد نیست حرف دلشو بگه، ادمی که حرف دلشو نتونه بزنه به چه کار آید؟ بهکار لای جرز دیوار؟ بعیده اونم. تو اومدهبودی برای سختی، که بجنگم، که میشه، که خیلی چیزا شدنیه، شدنشم سخت نیست، دل میخواد؛ دلو دارم دیگه، نه؟ اگه بودی خوب بود، نمیگم همهچی که گنده نگفته باشم اما خیلی چیزا خوب میشد، انقدی که دست و دلم به کار بره اما راستش من نمیخوام دست و دلم با بود و نبود یکی به کار بره، من میخوام خودم دستامو بگیرم و برم پی کارم، میخوام اشکم که دراومد خودم دستامو بگیرم و پاکشون کنم، میخوام زمین که خوردم خودم دستامو بگیرم و بلند شم، اینم یه مدلشه دیگه، معلوم نیست دوومش تا کجاست اما ما زنا دوست داریم سخت بشیم، سخت که بشیم میشیم همردهی شماها، اونموقع عشق و عاشقی رو شاید جدی بگیریم. من حالم بودا، بود که عشق و عاشقی کنم، دلمم بود، بود که باشی، بوهای خوبیم میدادی اما نمیدونم راسیتش، خودمم حالیم نیست دیگه کجام اشتباهه اما حیفم برا تو اومد، حیفم اومد بیفتی دست من، حیفم اومد حال خوش تو رو ناخوش کنم، اخه نمیدونی تو، من زیادی جنگیدم، تو هم جنگیدی حتما اما نخواه که بذارم خط بیفته رو دلت، آخه حیف دل تو نیست؟!
* عنوان سعدی