اَسـد جانم ؛
تو را فرا میخوانم، زمانی که هیبت غم بر من چنـگ میاندازد. به هنگام خشم، به هنگام تاریکی. تو را فرا میخوانم در میان پستوهای آرامشم که از من ربودهاند. چیزی در این میان گـم شده است. چیزی که آرام را از ما ربوده است. اَسـد جانم! "مـا" تنها شدهایم، اما کنار هـم.. مشتهای گره کردهای رو به آسمان گرفتهایم و چه کسی بود که می گفت دماوند گنبد گیتی است؟ بیا و ببین به کجاها رسیدهایم. فراتر از گیتی، درست کنـارْ دست خـدا نشستهایم. محبوبِ من! قدمهایم را کنار تو بر میدارم. تو دست شجاعت من را محکم گرفتهای، زیبا نیست؟!
تو را میبویم.. تو را میبوسم.. نگاهم کن! همینجا را! جایی که جوانههای کوچـک آزادی از خاک سر بر آوردهاند و یکـصدا شدهاند. تو را فرا میخوانم. تو را که هستیات، تا به ابـد، آوای خوش آزادی خواهدبود../
مهین دُختِ تو..
به رقص خـدانــور نگاه کنید. زیاد هم نگاه کنید. آن رهایی که دارد را لمس می کنید؟ زیباست، نه؟!
یـک /
یک صدا..
یک تصویر..
اینها یکی از تنها یادگاریهای این روزهاست که نه قلب من را، بلکه روح مرا للأبد خانهی اندوه عمیق خویش میکند. درگیر مدام شدن، عادت روح من نیست. تکرار مکرر یک صدا، یک تصویر، اینها از من بدورند، اما چهچیزی اینچُـنین بیتابی آفریدهاست؟! چیزی در من نیست، بلکه تمام چیزها در این صداست، در این تصویر است.. نمیدانم چیست.. درصدد کشف آن هم نیستم. این تحیر را در آغوش میکشم.. این غم انبوه را میبویم.. من با این صدا، با این تصویر للأبد عجین میشوم../
صدا: صدای محمـد صفایـی است که میگوید:" بچهها کمک.. ناموسا کمک.." بین تمام صداهای بیشماری که از این روزها به یادگار خواهیم داشت../
تصویر: تصویر مهـرشاد در دل تصویر مـهسا، نیکــا، حدیث و خیلی های دیگر..
دو /
برایش نوشتم:” تمام اینروزها برایم عین زیباییست. روی صفحهی سفیدی هستم با یک نقطه سیاه و من آنقدری حواسم هست که ذهنم معطوف آن سیاهی نشود. این حس بغض و خشمی که نسبت به “ایــران” داشتم [داشتیم] گویا از بین رفته است.. اینروزها حس میکنم در جایی هستم که متعلق به آنم، بین ناشناسانی که دوستشان میدارم. درست بین آن سه واژهای که سالهاست آرمان منناند. حالم خوب است، بین تمام این زیباییهایی که به خونِ جگر از لای سیاهی ها بیرون کشیده شدهاند..”
سه /
حال شما چطور؟ حال فکرتان خوب است؟