اَسـد جانم ؛
تو را فرا میخوانم، زمانی که هیبت غم بر من چنـگ میاندازد. به هنگام خشم، به هنگام تاریکی. تو را فرا میخوانم در میان پستوهای آرامشم که از من ربودهاند. چیزی در این میان گـم شده است. چیزی که آرام را از ما ربوده است. اَسـد جانم! "مـا" تنها شدهایم، اما کنار هـم.. مشتهای گره کردهای رو به آسمان گرفتهایم و چه کسی بود که می گفت دماوند گنبد گیتی است؟ بیا و ببین به کجاها رسیدهایم. فراتر از گیتی، درست کنـارْ دست خـدا نشستهایم. محبوبِ من! قدمهایم را کنار تو بر میدارم. تو دست شجاعت من را محکم گرفتهای، زیبا نیست؟!
تو را میبویم.. تو را میبوسم.. نگاهم کن! همینجا را! جایی که جوانههای کوچـک آزادی از خاک سر بر آوردهاند و یکـصدا شدهاند. تو را فرا میخوانم. تو را که هستیات، تا به ابـد، آوای خوش آزادی خواهدبود../
مهین دُختِ تو..