ساعت یکونیم بود که زنگ زد و بعدش با یه قابلمهی بزرگ کلمپلو خونه بود، گفت:" میخواستم سورپرایزتون کنم." از کلمپلو هنوز مونده، از حال خوب ما هم..
* پیوست شود به بخوانید