روی نقطه ی فروپاشی ایستاده ام. چیزی این جاست، چیزی که نه من را خوب تر می کند و نه بدتر. باید بدتر می شد. باید این نقطه، که چیزی برای از دست دادن برایم باقی نگذاشته است، مـرا بدتر می کرد. باید من را طوری دگرگون می کرد تا این نقطه را درهم بشکنم و بروم. اما راستش را بخواهی من نتوانستم بـد شوم. چیزی در این میان اجازه نداد. دستانم گره خورد و به جای برخاستـن، به زمینم زد اما بدترم نکرد. هرگاه که این جوانه خواست از من سربرآورد، هرگاه که خودخواهی ام (باور کن این جا به حق بوده است) خواست عصیان کند، چیزی در من مانع اش شد.. روی نقطه ی فروپاشی ایستاده ام. تکه هایم را به وضوح می بینم که هر لحظه از من جدا می شوند و به پرواز درمی آیند. "وجـودم" هر لحظه با خود دست به گریبان است. من برای شکوفایی اش تلاش چندانی نکرده ام. من او را -هربار- مأیوس کرده ام و حالا او در تلاش است تا من را از "مـن" نجات دهد اما به من بگو پیروزی کدام یک از ما حقیقتـاً "پیروزی" است؟ تکه هایم از کنارم می گذرند. باید قبول می کردم که به راستی چیزی برای از دست دادن ندارم اما باز تقـلا می کنم، " دست ها می سایم، تا دری بگشایم* " اما " بر عبث می پایم* ".. باید بیاموزم تا این خرقه ی تنهایی را اندازه ی خود کنم. باید بیاموزم از یک جایی به بعد باید رهـا کنم. بارها اقرار کرده ام که این زندگی از قواره ی من بزرگ تر است. با صدای بلند و رسا بیانش کرده ام اما به من بگو به راستی تو باور می کنی که کسی نشسته و به ما گوش فرا می دهد؟ باور کن خبری نیست.. روی نقطه ی فروپاشی ام ایستاده ام. تکه هایم را می بینم که در کنارم شناورند. جزء به جزء.. احساس می کنم اگر دست دراز کنم می توانم بگیرمشان اما تلاشی نمی کنم. اجازه می دهم از من جدا شوند، دور شوند. می خواهم این اضمحلال به نقطه ی اوج خود برسد. می خواهم بـدتر شوم. می خواهم بـاور کنم که چیزی برای از دست دادن ندارم. باید باور کنم. باید دست خودم را بگیرم یا رهـا شوم یا رهـا../
دوازدهمین روز از زمستـان صفر یک
* نیما یوشیـج
* رهـا و رهـا باهم خیلی فرق دارند. همین..