چشمام رو عمل کرده‌بودم و چند روزی بود که من بودم و تاریکی مطلق اتاقم و ایرپاد و آهنگ. زنگ می‌زد بهم. اون شبم زنگ زد، تا گوشی رو برداشتم گفت:”می‌دونی چقدر دوست دارم؟”
خندیدم:”کجا کارت گیره؟”
گفت:”نه، تو بگو می‌دونی یا نه؟”
با شیطنت گفتم:”بستگی داره کارت چقدر گیر باشه.”
اون شب زیاد حرف نزدیم، برعکس تماس‌های قبلی “خداحافظی” کردیم و واقعاً واسه همین یه جمله زنگ زده‌بود، واسه گفتنش..
من دست‌ودلم به گفتن این چیزا نمی‌ره فقط تهش گفتم:”می‌دونی منم، نه؟”
لبخندشو دیدم، یعنی اونم لبخند منو دید؟ که تا امروز کش اومده..؟

* از پس زمستان ۰۴ و جنگ و خاموشی..


# لاطائل
©     رقاصہ