نصف شب، دور سطلهای زبالهای که منتظر بودند تا دم صبح خالی شوند، مردی تا کمر خم شده بود. چراغقوهای دور سرش بسته بود؛ از همانهایی که آدمیزاد میبندد تا در تاریکی راهش را گم نکند. از تمام این رنج، میدانی چه چیزی بیشتر قلبم را به درد میآورد؟ او برای این کار "مجهز" شده بود..
* گویی مبادا در تاریکی، راه سطلهای زباله را گم کند..