اَسـدِ عزیزم؛
قبلترها به تو نگفته بودم، ولی آن شب که پشت تلفن از بیخوابیام پرسیدی، سرآخر گفتم کاناپه سخت است و دوری تو سختتر. گفتم تمام این سالها که برای کار از منزل دور میشوی، روی همین کاناپه میخوابم. نگفتهبودم اما شب نخست که نبودی، مدتی در تاریکی به جای تو نگاه کردم و اشکم سرازیر شد. ترس عجیبی بود؛ انگار ناگهان نمیدانستم با خانهای که تو در آن نیستی چه کنم. آن شب، پس از تمام این سالها، تو آرام گوش دادی به اینکه نبودنت با من چه میکند. گفتم سخت میشود. گفتی برمیگردی.
گفتم میدانم.
باید میدانستم چرا که اگر بازنگشتنت ممکن بود، من تاب تحمل نداشتم. مانند پرندههای کوچکی میشدم که وقتی مادرشان از لانه پر میکشد، به هوای بازگشتش سر و صدا به راه میاندازند و منتظر میمانند. برایشان رفتن، رفتن نیست؛ تا وقتی که بازگشتن را باور دارند، رفتن تنها فاصلهایست میان دو لحظه. اما اگر مادر بازنگردد؟ پرندهی کوچک تلف میشود. از بیآبی، از سرما. یا شاید یک روز، بیآنکه بداند چرا، خودش را از لبهی لانه رها کند. بازگشتنت برای من خواهش نیست، چیزیست شبیه به «باید»؛ چنان که گویی جهان، اگر تو را بازنگرداند، در جایی از کار خود اشتباه کرده است.
تو لانه و کاشانهی منی. با تو اگر در میان آتش هم باشم، گمان میکنم که لابد تمام خانههای عالم در آتشاند و این سهم من از تمام جهان است. اما حالا خانهام در آتش نیست. صدای پرندهها را میشنوم. روز میشود، شب میشود، چراغها روشن و خاموش میشوند و دنیا، بیآنکه ملاحظهای بکند، در جریان است. فقط راستش را بخواهی اینجا دیگر خانهی من نیست. هیچ جای جهان، وقتی تو نباشی، خانهی من نیست. بازگرد، اَسـد؛ پیش از آنکه این پرندهی کوچک باور کند دیگر بازنخواهی گشت/.
مهین دُختِ تو..