چهل روز گذشته و من هنوز در بهت و خشم و غمم. زمان کش آمده، از قواره افتاده، گویی عمری گذشته‌باشد (که نه یک عمر بلکه هزاران عمر).

نفس که می‌کشم انگار هیچ‌کدامشان رخ نداده‌باشد، انگار فقط فیلمی بوده که نصف شب، بی‌هوا، دیده‌ام. فیلم‌ها تمام می‌شوند، اما این یکی نمی‌دانم چرا تمام نمی‌شود، نمی‌دانم چرا این پایان فاجعه‌بار این‌چنین بر روحم سنگینی می‌کند. نه! این یکی واقعاً انگار تمام شدنی نیست..

از اخبار فراری بودم، از نوشته‌ها، از آدم‌ها اما درد راهش را پیدا کرد، در را زد -نه- در را شکست و وارد شد و من ماندم و کلماتی بی‌فایده که هیچ‌کدام حتی بلد نبودند همدردی کنند.. درد، غم و جنایت، چقدر این روزها بی‌معنا شده‌اند، چقدر حقیرند در برابر توصیف آن‌چه بر سرمان آمده‌است..

من آدم جهان وطنی بودم، آدم بی‌مرز، آدم تجربه، آدم رفتن، من زیستن را ترجیح می‌دادم بر قدرت سیاستمداران اما مرگ، به یک‌باره، خط تندِ تلخی روی تکه‌ای از جهان کشید و نوشت "ایران" اما این نه از خاک بود، نه از مرزبندی قدرتمداران، این، همه از جان آدم‌هایی بود که، ناخواسته، خانواده‌ی هم شدند..

صداهایی در سرم می‌پیچد، تصاویری که فراموشی‌شان ناممکن است و گوشه‌ای از وجودم تا ابد خانه‌ی آن‌ها خواهد بود..

من هم شرم کردم، مثل خیلی‌های دیگر، از نفس‌هایی که کشیدم اما نه چون زنده‌ام بلکه چون هنوز می‌توانم ادامه دهم وقتی این‌همه زندگی، نتوانست.. اما میل ماندن در من خاموش نشد، در من رشد کرد و در برم گرفت، نه از سر امیدی ساده و واهی، بلکه برای دیدن لحظه‌ای که دیگر آزادی، آرزو نباشد، خاطره باشد..

چهل روز گذشته‌است، و راستش را بخواهی چهل روز کم است، برای عمرهایی که در این فاصله از دست رفته‌اند -و می‌روند-.


# وضعیتی_در_حالِ_تغییر
©     رقاصہ  |