روزهایی که ترسیدهام را بهیاد نمیآورم، فراموشی قدرت دفاعی من دربرابر تمام ناملایمتها بودهاست اما زمختی آن را خوب بهیاد دارم. من در خاطرات شاید لنگیدهباشم اما در حسها نظیر ندارم. بهیاد میآورم بارها این پوست زمخت بر تنم خوردهاست و وحشت، سراسر وجودم را گرفتهاست. من از ادامهی زندگی به واهمه افتادهام اما چیزی در این میان دستانم را محکم گرفتهاست؛ تو چیستی؟ کیستی؟ و چگونه اینچنین بر من تسلط داری؟ به اعماق گودال کشانده شدهام، چیزی جز سیاهی ندیدهام (برای سیاهی “دیدن” معنا میپذیرد؟) ته گودال را حس کردهام اما همچنان معلق و آواره ماندهام، گویا همان نیرو مرا از فرو ریختن بازداشتهاست. چه میتواند باشد؟ شاید تنها “عادت” است، عادتی به زنده ماندن.. ناملایمات زیادی دیدهام، مقصر که بودهاست؟ نمیدانم اما شاید هیچ موجودی لایق اینهمه نبودهاست. نای ادامه دادن را در خود نمیبینم اما راه میروم، گویی راه رفتن نیازی به ارادهی من ندارد، در حرکتم حتی اگر حاصل آن تغییر نباشد. میخواهم نگاهی به خودم بیندازم اما از دیدن خود شرم دارم. چشمانم را میبندم و معلق در تاریکی گودال غرق میشوم/.